بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
292
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
دوستان را يكبارگى از دست نخواهد « 1 » داد زودتر « 2 » پاى برگيرند ، و بيش ازين گرد سروپاى بهانه كه ازو بوى راستى نيايد و در توى راستى « 3 » روا نباشد برنيايند « 4 » ، و برين دوستان آرزومند نيازمند و دلهاى ( غمزدهء محنت كده « 5 » ) و تنهاى زار و نزار ببخشايند ، ( ورنى دامن « 6 » ) ز مهر مادر چينند * ياران دگر بجاى « 7 » ما بگزينند و آن داو « 8 » كه بشنوند « 9 » از خود دانند « 10 » * و آن بد كه بديشان رسد از خود بينند « 11 » ( زندگانى در شادمانى جاودانى باد ، ان شاء الله وحده العزيز « 12 » ) . ( رقعهء ديگر از زبان « 13 » ) دوستى مىنويسد كه آفت حادثه كشيده بود « 14 » در جواب كتاب غيرى كه همين شربت در مقدمه چشيده بود « 15 » روزگار فلان كه روز بازار فضايل است تا دامن قيامت باقى باد « 16 » و ايزدش از تزلزل اقدار و تصاريف زمانهء غدّار حارس و وافى « 17 » ، خدمتگار هوادار خطاب بزرگوار - كه همواره بورود آن نازد و دل و جان با خيال آن مجلس بوسيلت آن عشقها بازد - و بوسيد « 18 » ، و در تعظيم آن بحدّى ( كه صورت امكان دارد « 19 » ) رسيد ، و از آن نثر ( درربار با نظم « 20 » ) آبدار در يك اسلوب كه سالب عقول بود آميخته و از آن نيف « 21 » مصنوع با ظرف « 22 » مطبوع در يك قالب كه مقلب قلوب ( ريخته آمد « 23 » ) تعجبها ( نمود ، و بر آن « 24 » ) الفاظ چون درّ مخزون كه جلاى دل محزون شد آيت ان يكاد « 25 » بر زبان راند ، ( و افسحر « 26 » ) هذا ام انتم لا نبصرون « 27 » بر حاضران « 28 » خواند ، راستى در سر چنين وقتى كه محنتهاى
--> ( 1 ) نخواهند . ( 2 ) زود . ( 3 ) دوستى . ( 4 ) برنيايد . ( 5 ) سفتهء تفته . ( 6 ) گرنه دل من . ( 7 ) ز بهر . ( 8 ) داه ( ش ، داو بمعنى دشنام و فحش است ) . ( 9 ) بشنويد . ( 10 ) دانيد . ( 11 ) بينيد . ( 12 ) سا . ( 13 ) و اين رسالهايست كه از زفان . ( 14 ) باشد و . ( 15 ) باشد . ( 16 ) ضا ، آمين . ( 17 ) و واقى . ( 18 ) بوسيد . ( 19 ) امكان ندارد . ( 20 ) دربار نظم ( ظ ، در ربار كه با نظم ) . ( 21 ) ظ ، نتف . ( 22 ) باطرف . ( 23 ) آمد ريخته . ( 24 ) نموده و بر . ( 25 ) ضا ، الذين كفروا . ( 26 ) نص افسحر . ( 27 ) سا . ( 28 ) خاطران .